Thursday, 15 November 2012

جنسیت و بیولوژی در برنامه پرگار

برنامه پرگار هفته گذشته یکی بهترین برنامه هایی بود که تا به حال از این سری دیده ام. بحثی حول جمله معروف سیمون دوبوار که می گوید "یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود" شکل گرفت. این برنامه با حضور یک روانشناس (مژگان کاهن)، یک بیولوژیست (مازیار اشرفیان بناب) و یک فمینست (شادی امین) همراه بود که با سوال های خوب داریوش کریمی به شکل مفیدی ارائه شد.
 
رشته سخن از دکتر اشرفیان شروع و سخن از تفاوت بیولوژیک زن و مرد گفته شد. تفاوت هایی که واقعیت (فاکت) های طبیعی است و انکار ناپذیر. تفاوت هایی مانند وجود کروموزوم های اکس(X) و وای (Y) در زنان و مردان مطرح شد و گفته شد که این تفاوت ها حاصل میلیونها سال تکامل است. این حقایق بی شک ثابت شده اند و نمی توان در صحت آنها شک کرد. اما دکتر اشرفیان تنها بر تفاوت های بیولوژیکی انگشت نگذاشت بلکه از وظایف و نقش ها نیز سخن گفت، وظایفی که هدف اصلی این تفاوت هاست. منظور دکتر اشرفیان تولید مثل و حفظ بقا بود.
خانم شادی امین که به این نگاه اعتراض داشت رشته سخن را به دست گرفت. سخنان شادی امین شکل اجتماعی داشته و بیشتر نتیجه گرایانه بودند. مثلا در جای جای بحث عنوان کرد که نتیجه اینگونه (به روش آقای اشرفیان) بحث کردن چیزی جز سوء استقاده از تفاوت بیولوژیک و نتیجتا ضربه زدن به زنان نیست. خانم امین بحثی را مطرح کرد که بسیار حائز اهمیت است و آن غیر طبیعی دانستن عده ای است که پذیرنده نقشی نیستند که "تکامل" برایشان در نظر گرفته است. او همین سوال را از دکتر اشرفیان پرسید. آقای اشرفیان نظر خود را بسیار علمی بیان کرد و آن این بود که با تعریف نرم (norm) در اجتماع هر چیزی که از این نرم دور شود غیر طبیعی انگاشته خواهد شد که با واکنش منفی خانم امین همراه شد. اما به گمان من این تعریف کاملا علمی است و نمی توان در مورد آن قضاوت ارزشی کرد. نمی توان آن را نپذیرفت. خانم امین تلویحا گفت که هر چه طبیعی نیست خوب نیست و چون ما نمی خواهیم بگوییم کسی که از نرم و عرف جامعه فاصله دارد بد است پس او طبیعی است. یا حد اقل نباید بگوییم غیر طبیعی است. این سخن خانم امین ریشه در این انگاره دارد که هر چه طبیعی است خوب است. در حالی که به عقیده من چنین نیست. همانگونه که در ادامه برنامه خانم کاهن اشاره می کند که نباید با نگاهی تقلیل گرایانه انسان را در حد غرایزش فروکاست و اصولا هر چه طبیعی است هدف نیست، مثالی خوب مطرح می کند. خانم کاهن خشونت را به عنوان امری طبیعی و غریزی مثال می زند. امری که اگر هدف قرار گیرد فاجعه بار خواهد شد. روی دیگر سخن خانم کاهن این است که نمی توان نرم های جامعه را فقط بر اساس بیولوژی (با علم امروز) تعیین کرد. در واقع جامعه، دستاورد های اجتماعی بشری، احساسات، تجربه ها و بسیاری چیزهای دیگر هستند که در کنار بیولوژی "ارزشها و هنجارها" را می سازند. بر خلاف نظر شادی امین من معتقد نیستم که باید همه چیزهای مثبت (هنجار) را طبیعی دانست بلکه باید بار ارزشی واژه "طبیعی" زدوده شود. هر چیز که طبیعی است مفید نیست، هنجار هم نیست. خانم کاهن به درستی گفت که هر چه طبیعی تر است لزوما برای بشر بهتر نیست. او در عین حال با نگاه شادی امین نیز مخالفت هایی دارد و به درستی اشاره می کند که نمی توان به داده های علمی و بیولوژیکی سوءظن داشت و آنها را دسیسه انگاشت چرا که این نگاه ما را در مواجه با داده های جدید بسته نگاه می دارد.
اما نگاه دکتر اشرفیان بناب آنگاه ماهیت مردمحورانه اش را نشان می دهد که می گوید "مردان و زنان به دلیل تفاوت هایشان حقوق یکسان هم نمی توانند داشته باشند." هر چند او می گوید که حقوق انسانی باید برابر باشد. به نظر من سخنان دکتر اشرفیان تا زمانی که ماهیت بیولوژیکی داشت کاملا صحیح بود. اما آنگاه که او وارد حوزه اجتماعی شد، عقایدش تناقضی آشکار دارد. آقای اشرفیان گفت که "نقش را من تعیین نمی کنم بلکه طبیعت است که تعیین می کند". حرف من با ایشان و همه کسانی که به نقش های اجتماعی جنسیتی قائل هستند این است که همین طبیعت مغز مرا متکامل ساخته و به من اجازه و امکان طغیان علیه خودش را داده است. به من این امکان را داده که از عرف دور شوم، دیگران را همراه خود کنم و عرف را تغییر دهم. همانگونه که در همین صد سال اخیر این اتفاق افتاده است. همین مغز متکامل شده ما انسانها در طبیعت، به ما آموخته که حقوق فردی چه اهمیت فراوانی دارد. بنابر همین نتیجه است که کسی حق ندارد به من تحمیل کند چه بپوشم و چه نپوشم یا چه وظیفه بر اساس جنس من بر دوش من است. طبیعت هنجار ساز نیست. همه لکه هایی که بر دامان تاریخ بشر هست (مانند برده داری، نژادپرستی، زن ستیزی و...) را می توان بر اساس تکامل توضیح داد. اما این ها نشان دهنده ارزشمند بودن و هنجار بودن این اتفاقات و اندیشه ها نیست. تکامل مکانیسم به وجود آمدنشان را نشان می دهد. مگر نه این است که تکامل فرایندی است که برای سازگاری با طبیعت و شرایط صورت می گیرد؟ حال که ما آنقدر قدرتمند شده ایم که تا حدی شرایطمان را کنترل کنیم آیا نمی توانیم این مکانیسم را در اختیار بگیریم تا با "هدفها و ارزشهایما" هماهنگ شود و ما را در پیشبرد آنها یاری دهد؟
البته شادی امین نیز گهگاهی، به نظر من، خلط مبحث می کرد. برای مثال او مثالی را بیان کرد که اگر زنی در فرم کارگزینی بگوید که حامله است او را استخدام نمی کنند چون مرخصی می خواهد. من با این گفته شادی امین موافقم که جامعه نباید همه بار تربیت و بزرگ کردن فرزندان را به زنان بسپارد. اما آیا ایشان به حقوق فردی صاحب کار فکر کرده است؟ چرا شرکت باید با استخدام زنی حامله سود خود را کم کند؟ راه حل این مساله، به عقیده من، در دستان دولت است. دولت می تواند مستقیما یا با فراهم کردن بستر برای به وجود آمدن نهاد هایی که از افراد نیازمند حمایت، حمایت می کنند مانع از تضییع حقوق فردی طرفین شود. مثلا اگر بتوان راه حلی یافت که وقتی زنی در حین کار باردار می گردد و مرخصی بارداری می گیرد، سود شرکت به گونه ای تامین گردد و یا امتیازاتی به شرکت داده شود احتمال مورد تبعیض قرار گرفتن زنان باردار پایین می آید. هر چند این راه حل ها راه حل های ساده ای نیست و نیازمند مطالعه متخصصان است اما گمان نمی کنم غیر ممکن باشد.
 
 
لینک برنامه

Wednesday, 14 November 2012

Incendies

فيلم incendies (كه به فرانسه به معني آتش است) را ديدم. فيلم محصول 2010 كبك كاناداست. داستان زني را مي گويد كه گرفتار جنگ داخلي لبنان شده است. فرزندان او با درخواست عجيب او در وصيتنامه اش مواجه مي شوند و ماجرا از اينجا آغاز مي شود.
اين فيلم چهره جنگ و خشونت را عريان نشان مي دهد. فيلم دنبال "آدم خوبه" و "آدم بده" نمي گردد. عشق و نفرت را در كنار همه جنبه هاي جنگ، قتل، شكنجه، جنايت، وحشي گري و... نشان مي دهد. هرچند صحنه هايي خشن در فيلم وجود دارد اما به نظر من خشونتش توي ذوق نمي زند چرا كه صحنه هاي خشن اين فيلم چيزي جز واقعيت جنگ و خشونت نيست.
امتياز imdb اين فيلم 8.1 است (تا اين لحظه كه دارم اينها را مي نويسم). جوايز فراواني هم دريافت كرده.
 

Tuesday, 30 October 2012

اين تابوي احمقانه- قاعدگي، عادت ماهانه، پريود


من دوست ندارم در نوشته هايم از واژه "احمقانه" استفاده کنم اما در این مورد خاص اين تابو آنقدر بي دليل است و وجودش مشكل زا كه این کلمه محترمانه ترین و خفیف ترین صفتی است که می توانم به کار ببرم. شاید اگر اتفاقی که برایم افتاد را تعریف کنم علت این واکنش مرا درک کنید.

تصور کنید که من از آسانسور خارج شوم و هیچکس توی راهروی دانشکده نباشد. یکهو چشمم بیفتد به دختری چینی که روی زمین نشسته، پاهایش را دراز کرده و تکیه داده به دیوار و دارد ناله می کند. می روم جلو و می پرسم چه اش شده است و چه کاری از دست من بر می آید ولی او كه چشم هايش را بسته فقط آهسته ناله می کند. قضیه جدی تر می شود. قبل از اینكه فرصت کنم نزیک تر شوم درِ اتاق مجاور باز می شود و پسری با بطری آبي در دست، از اتاق بیرون می آید. دختر را می بیند اما اصلا یکه نمی خورد. متوجه می شوم که او را دیده است قبلا. می پرسم چه اتفاقی افتاده است. "من من" می کند. انگلیسی اش خوب نیست انگار. می گوید "چیزی نیست دلش درد می کند". دختر دارد از درد به خودش می پیچد. آرامش پسر مرا عصبي مي كند. دوباره می پرسم چه کاری از دست من بر می آید. ميرود كنار دختر و بطری را به او می دهد و در گوشي چیزی به هم می گویند و زود بر می گردد پیش من. با لبخندی که من دلیلش را نمی فهمم می پرسد آیا قرص پانادول یا مسکن دارم. می گویم باید کمدم را چک کنم. پیشنهاد می دهم به انتظامات زنگ بزند که کمکش کنند اما می گوید چیزی نیست. سعی دارد چیزی به من بگوید ولی انگلیسی اش مفهوم نیست. ظاهرا پسر چینی دوست پسر دختر است. نمی فهمم چرا اینقدر بی خیال است. نگاهی به دختر می اندازم که بطری آب را فشار می دهد روی شکمش و درد می کشد.
می دوم به سمت دفترم. فقط قرص آنفولانزا دارم. برمی گردم پیش آنها. هنوز آنجا هستند. پسر می گوید دارد می رود دفتر دانشکده شاید آنجا قرص پیدا کند. نمی دانم چرا نمی رود از سوپر مارکت دانشگاه که همین نزدیکی است قرص بخرد. پسر می رود و من می مانم و دختری که روی زمین افتاده و درد می کشد. مغزم کم کم به کار می افتد. خجالتي كه در چهره پسر بود و سكوت دختر را به ياد مي آورم. دختر باید پریود شده باشد. شرمنده می شوم که چرا اینقدر دیر فهمده ام! تعجب می کنم که چرا هر چه از دوستش می پرسیدم چه شده هیچ چیزی نمی گفت. پسری دیگر از اتاق بیرون می آید کمی یکه می خورد اما نه آنقدر که انتظارش را داشتم. به او می گویم که دوستش رفته دفتر دانشکده. خیالش راحت می شود. در همان یک دقیقه که آنجا بوديم چند نفر از آسانسور پیاده شدند که با هم حرف می زدند. از ملت ها و نژاد های مختلف. دختر را دیدند اما حتی حرفشان را هم قطع نکردند و رفتند. استاد و دانشجویی هم در اتاق را باز کردند و نگاهی انداختند. پسر دومی که هنوز کنار ما ایستاده بود به آنها چیزی گفت که من نشنیدم و آنها رفتند تو. هر لحظه به تعجب من افزوده می شد. مگر درد ناشی از پریود درد نیست که همه بی اهمیت از کنارش رد می شوند؟ اگر کسی سرش گیج رفته بود و زمین خورده بود یا خونی از دماغش ریخته بود، باز هم واکنش ها همین بود؟ من دیگر طاقت نمی آورم و می روم که مسکن بخرم. به سرعت می دوم و خوشبختانه مسکن مخصوص درد قاعدگی پیدا می کنم و با بیشترین سرعتی که می توانم برمی گردم. هیچکس آنجا نیست. توی اتاق کنار آسانسور را سرک می کشم. نه دختر و نه پسر، هیچکدام را پیدا نمی کنم. رفته اند. جعبه مسکن را در مشتم فشار می دهم.

از آن لحظه ای که فهمیدم دختر بیچاره از درد پریود شدن است که به خود می پیچد تا همین لحظه که این جملات را می نویسم یک "چرا" ی بزرگ توی سرم می چرخد. چرا پسری که دوستش در حال درد کشدن است از گفتن علت درد طفره رود. چه بسا اگر همان اول می گفت که دوستش پریود شده است من يا كسي قبل از من بدون فوت وقت از فروشگاه، قرص مسکن قاعدگی می خریديم و دختر کمتر درد می کشید. من نمی فهمم چرا این مسئله باید اینقدر مخفی باشد، اینقدر تابو باشد. قاعدگی یکی از طبیعی ترین اتفاقات تکرار شونده برای هر زنی است. اولین نتیجه حرف نزدن در این مورد، یعنی تابویی که به نظر من احمقانه است، می شود شيوع مخفی کاری. مثلا اینکه دختري باید با هزار ایما و اشاره بگوید که پریود شده است و مثلا نمی تواند در فلان جلسه حضور یابد. یا مثلا خجالت بکشد نوار بهداشتی بخرد.
به عنوان یک مرد باید بگویم که ما مردها نیز سهم داریم در ایجاد این تابو. سهم بزرگی هم داریم. اصولا این تابو نتیجه فرهنگ مرد محور است و اگر ما آگاهانه نخواهیم و تلاش نکنیم فرهنگمان را اصلاح کنیم، خواسته یا ناخواسته به معایبش دامن خواهیم زد. برای روشن شدن سهم ما در تقویت این تابو یک آزمایش ذهنی انجام می دهیم. به اين سوال پاسخ دهيد. آیا شما فکر می کنید مناسب است که مردی برای همسرش نوار بهداشتی بخرد و این کار را پنهانی انجام ندهد؟ بیایید با خودمان روراست باشیم! اگر پاسخمان این است (و واقعا به پاسخمان ایمان داریم) که "اشکالی ندارد" حرفی باقی نمی ماند! اما اگر بخواهیم برای پاسخمان شرط و شروط بگذاریم یا کلا معتقد باشیم که "نه!"، یعنی اینکه این تابو در عقيده ما نیز رسوخ كرده است و اگر آگاهانه با این میل مردسالارانه (يا مرد محورانه) مقابله نکنیم، بی شک در شرایطی ما نه تنها منفعل نخواهیم بود بلکه در استحکام پایه های این تابو سهیم خواهیم شد.

Friday, 28 September 2012

حجاب اجباري

برنامه اخير پرگار در مورد حجاب بود اما به دليل ماهيت اين برنامه امكان مطرح شدن همه جنبه ها وجود نداشت و بحث ، هر چند بسيار مفيد و جالب، ناقص رها شد.
همانگونه كه از حرفهاي خانم صدر برداشت مي شد، اجباري بودن حجاب تنها به علت وجود قانون هاي سختگيرانه نيست. اجباري بودن حجاب را نمي توان بدون توجه به مذهب و فرهنگ مردسالارانه بررسي كرد.
از طرفي، بر اساس انديشه مدرن، هركس حق دارد هر گونه كه دوست دارد زندگي كند. مي خواهد حجاب داشته باشد يا نقاب بگذارد يا بي حجاب باشد. اما همين انديشه كه آزادي فردي را حكم مي كند به ما مي آموزد كه حق نداريم به هيچ عنوان و با هيچ ابزاري كسي را مجبور به پوششي خاص كنيم. همين انديشه حكم مي كند كه اطلاعات بايد آزادانه در اختيار مردم باشد. حجاب اختياري حجابي است كه تحت فشار پدر و مادر، برادر و شوهر و جامعه نباشد. حجاب اختياري حجابي است كه با آگاهي از مزايا و معايب حجاب و نتايج آن پذيرفته شده باشد. آيا در كشور ما چنين است؟ چند درصد زنان براي پوشش خود تحت فشار نيستند؟ آنهم در جامعه ايران! بنابراين در تاييد سخن خانم صدر، گمان نمي كنم "اختيار كردن" حجاب در ايران كاملا اختياري باشد.
اين امر در مورد زنان مذهبي هم صادق است. در مورد زن مذهبي اي كه دوست دارد با حجاب باشد و اجر اخروي براي پوشش خود قائل است، زماني ميتوان حجابش را كاملا اختياري دانست كه دلايل مخالفان حجاب را شنيده باشد و اگر بخواهد حجابش را كنار بگذارد موقعيت اجتماعيش تضعيف نشود. آيا جامعه ما چنين است؟
به گمان من حجاب داشتن يا نداشتن باعث تفاوت هاي زيادي در روحيه دختران خواهد شد و باور متفاوت در اين زمينه نتايج رواني بسيار متفاوتي در پي خواهد داشت كه ممكن است منجر به مشكلات زيادي گردد. همين امر حجاب را به يكي از مهمترين مسائل زنان تبديل مي كند. حتي اعتقاد به وجوب حجاب و پايبندي به اين اعتقاد براي پسران مذهبي نيز پيامدهاي زيادي دارد كه خود بحثي جداگانه مي طلبد.
بحث هويت و عروسكي نشدن نيز كه از طرف يكي از مهمانها مطرح شد بحث درخور تفكري است. اينكه ما بخواهيم با داشتن حجاب با فرهنگ عروسكي كردن زن مخالفت كنيم استراتژي صحيحي نيست. اولا، مگر هر كس بي حجاب است عروسك است يا هر كه روسري سر مي كند عروسكي رفتار نمي كند كه با حجاب مي خواهيم با آن مخالفت كنيم؟ دوم، اگر بپذيريم كه حجاب يعني مخالفت با عروسك شدن بايد پذيريم كه بدن زنانه ماهيتي عروسكي دارد و بايد پوشاندش كه پذيرش اين مطلب راه را بر تبعضهاي جنسيتي باز مي كند. به عقيده من تلاش براي برقراري شرايط برابر براي مرد و زن بهترين راه براي مبارزه با "استفاده ابزاري از بدن زنان" است.
به هر حال به نظر من صحبت هاي خانم كيان كمي دور از واقعيت موجود ايران بود. درست است كه نبايد اصرار داشت كه به ديگران القا كرد كه شرايط زندگيشان مشكل دارد اما وقتي مشكلات اساسي در زندگي زنان و احقاق حقوقشان وجود دارد و شخص در حال رنج كشيدن است بايد ريشه يابي كرد (كه قطعا خانم كيان هم موافقند) و به نظر من حجاب (نه فقط پوشش بلكه تفكر وجوب پوششي خاص) نشانه مسائلي است كه اگر چه ممكن است ذاتا مشكل به حساب نيايند ولي پتانسيل بالايي براي تبديل به مشكل شدن را دارد.
بنا بر اين براي اينكه به سوي رفع حجاب اجباري برويم بايد به سوي نهادينه شدن آزادي فردي، پذيرش تفاوت ها و آزادي گردش اطلاعات حركت كنيم. در اين صورت مردان و زنان با سبك هاي مختلف زندگي آشنا خواهند شد و آنچه را دوست دارند بر مي گزينند. البته به شرط وجود قوانيني عادلانه.

Monday, 10 September 2012

خدا، دین و اخلاقیات

خیلی ها را دیده ایم که بسیار متشرع هستند، دیندارند و به خدایی خاص و پیامبری خاص پایبندند و بسیار اخلاقی اند و خوش خو. در کنار آنها نیز خیلی ها را دیده ایم که خوش اخلاقند و نیکوسیرت اما پیرو هیچ مذهبی نیستند و بعضا به خدایی نیز باور ندارند. در میان بد اخلاقان و بی اخلاقان هم می توان دیندار و بی دین یافت.
آیا دین داری و خداباوری لازمه اخلاقیات است؟ آیا دینداری باعث بی اخلاقی می گردد؟ برای همه این مسائل می توان مثال هایی نقض یافت.
خوشحال می شوم اگر دوستان نظر دهند.

Wednesday, 5 September 2012

فمينيسم مثبت: طعم خوش برابری

مدتي پيش با شاخه جديدي از روانشناسي آشنا شدم كه "روانشناسي مثبت" ناميده مي شود. در اين روش از روانشناسي، متخصص بجاي اينكه منتظر بروز عارضه اي روحي-رواني بماند و سپس به درمان آن بپردازد و يا به عبارتي "درمانگر" باشد، تمركز و انرژي خود را روي خوشحالتر كردن انسانها مي گذارد و در واقع ديگر درمانگري نميكند بلكه نقش "ارتقاء دهنده كيفيت زندگي و سلامت رواني" يا "پيشگيرنده" را خواهد داشت. در اين روش، هر چند روانشناسان و روانپزشكان به درمان بيماران مي پردازند و در زمينه درمانگري نظريه ارائه می دهند و پژوهش می کنند، اما وظيفه آنها منحصر به بيماري و مشكلات روحي نخواهد بود.

بياييد تصور كنيم اين روش همه گير شود. در اين شرايط مراجعه به روانشناس مشابه مراجعه به پزشك متخصص ورزش خواهد بود. چرا كه اگر شما دچار آسيب ورزشي شويد پزشك متخصص ورزشكاران بهترين گزينه براي درمان شماست. همچنين اگر سالم نيز باشيد با به كارگيري توصيه هاي او (كه مانند توصيه هاي يك مربي ورزش خواهد بود) قوي تر مي شويد. درواقع استراتژي اصلي روانشناسي مثبت افزايش سطح شادي در فرد و جامعه است و نه فقط درمان بيماران و رفع مشكلات. به نظر من يكي از مزاياي اصلي اين روش تغيير كردن نگاه مردم به روانشناسي است. يعني ديگر كسي از ترس اينكه اطرافيانش او را "رواني" بخوانند مراجعه خود به روانشناس را پنهان نمي كند. علاوه بر اين خود روانشناسان نيز با تمركز روي افكار و مسائل مثبت روحيه بهتري خواهند داشت.

اين مقدمه نسبتا طولاني را گفتم تا پيش از پرداختن به اصل موضوع با اين مثال منظورم را هرچه واضحتر بيان كنم.

رسيدن به وضع مطلوبي در حوزه هاي مختلف حقوق بشر به وضوح، نيازمند تلاش زيادي است. اما به علت تاثير گذاري تبعيض هاي موجود بر جنبه هاي متفاوت زندگي فردي و اجتماعي ما، استراتژي مبارزه با اين نابرابري ها بايد متفاوت باشد تا نتيجه دلخواه حاصل شود. بر اساس مقدمه اي كه در ابتداي اين نوشتار آمد روشي كه براي فعاليت در راستاي احقاق برخي از حقوق انساني مفيدتر و بهينه است، "فعاليت مثبت" است. به گمان من نمونه بارز اين مبارزات مبارزات فمينيستي است. چون یکی از مسائل اساسی در مورد حقوق زنان تبعیض های موجود در روابط زناشویی است باید با احتیاط پیش رویم. زیرا استراتژی نادرست ممکن است به بنیان روابط عاطفی ضربه وارد کند و این با هدف ما که رسیدن به شادی و رضایت است مغایرت دارد.  در اینجا لازم می دادنم منظورم را از عبارت مبارزات فمينيستي روشن كنم. از آنجايي كه حقوق زنان زيرمجموعه حقوق بشر است، آن دسته از مبارزات فمينيستي كه در راستاي رسيدن به غايت نهايي حقوق بشر (برابري همه انسانها) است را مي توان پرثمر دانست. به عبارت ديگر عقايدي كه باعث تبعيض گردند (چه به مردان چه به زنان) نتيجه مثبت بلند مدتي نخواهند داشت و من از آنها دفاع نمي كنم حتي اگر صفت فمينيستي داشته باشند.
براي داشتن جامعه اي برابر براي مردان و زنان، جامعه اي كه فرهنگش خواهان رضايت همه باشد و شاد بودن ارزشي متعالي به شمار آيد و انسانها به حكم انسان بودنشان در برابر قانون يكسان شمرده شوند بايد مردمي داشته باشيم كه چنين بينديشند. تغيير عقايد مردسالارانه اعضاي يك جامعه نيازمند آگاه سازي است. اين كار در جوامع سنتي مثل جامعه ايران تلاشي مضاعف مي طلبد. چرا كه فرهنگ مردسالار داراي پشتوانه اجتماعي و قانوني است و برابري خواهي در عقايد و عادات مردم رسوخ نكرده است. در چنين جامعه اي اگر صرفا به مصائب و مشكلات ناشي از مردسالاري و مرد محوري پرداخته شود و از نشان دادن لذت برابر بودن غافل ماند، عكس العملي را در بين (عمدتا) مردان بر خواهد انگيخت كه رسيدن به برابري را اگر ناممكن نكند ، به تأخير خواهد انداخت. در جوامع سنتي، خيلي از تبعيض ها الزاما از بدذاتي ناشي نمي شود بلكه منشاء آن ها نبودن آگاهيست. درست است كه بايد با خيلي از مشكلات به صورتي رفتار كرد كه پزشكان براي درمان بيماري با عامل مرض برخورد مي كنند (برخورد قهر آمیز) اما به فكر پيشگيري نبودن و در پي افزايش شادي و رضايت نبودن نیز صحیح نیست.

بگذاريد با يك مثال قضيه را روشنتر كنم. بسيار ديده ام كه تمركز و تلاش فعاليت هاي فمينيستي فقط روي اين است كه مثلا در رابطه زناشويي چه كار بايد كرد كه مرد قادر به اعمال تبعيض نباشد و (خواسته یا ناخواسته) با روشی قهری مرد را خلع ید کرد يا حداقل زن بتواند به همان حدي كه تهديد مي شود تهديد كند. منكر اين نيستم كه در شرايط حاد اين نگاه لازم و ضروری است اما نگاه سلبي به تنهايي كافي نيست. هر انساني (چه مرد و چه زن) وقتي تهديدي عليه خود حس كند طبيعتا جبهه مي گيرد و اين امر رسيدن به برابري را سخت تر خواهد كرد. بسياري از مردان نمي دانند كه قوانين نوشته و نا نوشته چه قدرتي به آنها داده است و اين امر چه تهديد بالقوه اي براي زنان به شمار مي رود. بسياري از مردان و زنان جوامع سنتي طعم شيرين برابري را نچشيده اند و حتی زندگی عاطفی برابر را ندیده اند. در این شرایط که مرد نمی خواهد و دوست ندارد ظلم کند، روشهای قهرآمیز بدون آگاه کردن مرد باعث جبهه گیری غیر ضروری و خطرناکی خواهد شد و ممکن است باعث شود مردی که بالقوه می تواند به صف برابری خواهان بپیوندد برای همیشه پیرو فرهنگ خشن مردسالارانه گردد. براي جلوگيري از وقوع چنين فضاي پرتنشي مي توان رويه " فمینیسم مثبت" را پيش گرفت. مي توان اين رويه را براي اين مثال چنين تشريح كرد:

0- باید به خاطر داشت که ما در مورد مردانی سخن می گوییم که نمی خواهند آگاهانه به همسرشان ستم کنند. اگر کسی بخواهد آگاهانه ظلم کند باید با قانون جلویش را گرفت حتی به قهرآمیزترین روش قانونی. 

1-ابتدا باید آگاه کردن مرد را پیش بگیریم. تشریح کنیم که چه چیز تبعیض و ظلم به حساب می آید و دلایلش را ارائه دهیم. با مردان از احساسات زنان بگوییم. چه بسا مردانی که اگر با این حقایق آشنا شوند خودشان دست از تبعیض جنسیتی بردارند. 

2- طعم خوش برابری را به مرد و زن بچشانیم.باید توضیح دهیم که برابری نه فقط برای زن، بلکه برای مرد نیز لذتبخش خواهد بود. باید نمونه ها را برشمرد و استدلال کرد و مهارت هایی را آموزش داد. به مرد و زن فهماند که زندگی جبهه جنگ نیست، عرصه سیاست هم نیست که بخواهند از هم امتیاز بگیرند. بلکه رفاقتی عاشقانه است. باید مهارت هایی آموزش داده شود که مرد درک کند برای زندگی عاشقانه در شرایط برابر باید با کمال میل اختیاراتی را به زن بدهد تا خیال او را راحت کند و اعتمادی که سالهاست از دست داده است را به دست آورد. زیرا قانون به مردان امکانات فراوانی داده است. مرد ناخودآگاه دارد همسرش را تهدید می کند. بنابر این باید این تهدید را با طیب خاطر جبران کند و تا حد ممکن این تهدیدهای ناخواسته را از بین ببرد. 

3- باید مردان و زنان را با حقوق انسانیشان آشنا کرد. باید به آنها آموخت که اخلاقیات است که برابری را حکم می کند.

4- مهمترین تلاشی که می توان برای رسیدن به هدف انجام داد این است که خودمان (همه برابری خواهان) تلاش کنیم که زندگی عاطفی خوب و عاری از تبعیض داشته باشیم. همین امر باعث می شود که بسیاری از اطرافیانمان بدانند که برابری چقدر زیباست.  

مزیت دیگر این است که با به کارگیری این روش علاوه بر جلوگیری از جبهه گرفتن های نابجا توسط ناآگاهان، باعث مثبت اندیشی فعالان حقوق زنان نیز می شود که خود به کم شدن فشار ناشی از خبرهای بد در مورد دنیای خشن تبعیض می انجامد و به نوبه خود به این کنشگران کمک می کند که انرژی بیشتری برای فعالیت های خود داشته باشند.

باز هم تکرار می کنم که این رویه (فمینیسم مثبت) به تنهایی کافی نیست. اما به کارگیری آن باعث می گردد که آسان تر و سریع تر به سوی ایجاد شرایط برابر گام برداریم. با این روش مردان زیادی را می توان به صف برابری خواهان آورد و زنان زیادی را به زندگی امیدوار کرد و آسان تر در برابر ستمگرانی که تبعیض را روا می دارند ایستاد.  



Monday, 27 August 2012

چرا شروط ضمن عقد: 1- اجازه خروج از کشور

مقاله ای منتشر شده در سایت "هم سری" :
 
 
 
ازدواج قرار دادی است که رابطه مرد و زن را قانونی می کند. قراردادی که به امضای طرفین می رسد و شاهدانی نیز آن را امضا می کنند. هر چند این قرارداد لزوما تعهد عاطفی نمی آورد اما عاملی است که می تواند بر رابطه عاطفی بسیار موثر باشد. اهمیت این قرارداد چند برابر می شود آنگاه که مرد و زن بخواهند پایه و اساس رابطه خود را در جامعه ای بسازند که فرهنگ غالبش به آنها به یک چشم نگاه نمی کند، فرهنگی که در اجزای جامعه ریشه دوانده است. از رفتار و افکار شهروندان این جامعه گرفته تا اختیارات و حقوق مندرج در قانون. فرهنگ مردسالارانه کشور ما نیز (به کمک عنصر قدرتمند مذهب و فقه) باعث خلق قوانین نوشته و نانوشته شده است که برابری را از یک رابطه سلب می کند.
برابری، عنصر اولیه سلامت هر رابطه است و ازدواج نیز از این قاعده مستثنی نیست. می توان این برابری را به دو دسته کلی دسته بندی کرد: جنبه فرهنگی و جنبه حقوقی. جنبه "فرهنگی" جنبه ای است که دو طرف ابتدا باید در پس زمینه ذهن خود مستقرش کنند و سپس آن را به عرصه عمل بیاورند. یعنی هر دو طرف رابطه باید به برابری اعتقاد کامل داشته باشند و به آن عمل کنند. هر دو باید با رفتارهایی که از مصادیق فرهنگ مردسالارانه اند و باعث آزردگی مرد و زن می شوند دوری کنند و این اعتقاد به برابری را حتی در رفتارهای روزمره خود به طرف مقابل نشان دهند.
و اما جنبه "حقوقی" برابری به معنای تلاش برای هرچه برابر کردن زن و مرد در پیشگاه قانون و استفاده از پتانسیل های قوانین موجود برای احقاق حقوق طرفین و جلوگیری از ضایع شدن حق مرد یا زن، و البته در صورت امکان تصویب قوانین برابر و نسخ کردن قوانین تبعیض آمیز که به عهده قانونگذار است. اولین و ساده ترین راه برای پیشبرد این هدف، وضع شروطی است که از آنها به عنوان "شروط ضمن عقد" یاد می شود. در این سلسله نوشتار تلاش می کنم تا این شروط را از دیدگاه یک مرد که خواهان برابری است بیان کنم. در این نوشته به شرط مربوط به "اجازه خروج از کشور" می پردازم.
***
 یادم نمی آید اولین باری که شنیدم زنان متاهل برای خروج از کشور نیازمند اجازه کتبی همسرشان هستند کی بود و چند سال داشتم. اما هر زمان که به این "حق مردانه" فکر کرده ام تناقضی منطقی آزارم داده است. همیشه به ما می گفتند که "هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و هر چه برای خودت دوست نداری برای دیگران نیز دوست نداشته باش". می گفتند، و چه درست می گفتند، که این جمله جان اخلاقیات است. بعد ها آموختم که این قاعده را "قاعده طلایی" می نامند و به شدت به آن معتقد شدم. از سوی دیگر، همیشه اجازه "همسر" یا بهتر بگویم اجازه "شوهر" برای خروج از کشور، برایم به وضوح متناقض بود با این قاعده اخلاقی. وقتی "شوهر" است که باید اجازه دهد که "زنش" چه کند و چه نکند "همسر (= هم سر)" بودن معنی ندارد.
شیرینی یک رابطه آنگاه آشکارا احساس می گردد که دو نفر با جان و دل کنار هم بمانند. آنگاه که هیچ کدام، نه زن و نه مرد، نخواهد دیگری را به زور نگه دارد، برای ادامه رابطه احساس اجبار نکنند و هر دو بخواهند در کنار هم مثل دو دوست زندگی کنند. اما یک مشکل وجود دارد: اختیاراتی که قانون به شوهر می دهد سایه ای سنگین بر حقوق زن می اندازد. ممکن است ما مردان ندانیم که چه اختیاراتی داریم. ممکن است هیچگاه حتی تصور استفاده از این اختیارات به ذهنمان هم نرسد (اگر عمیقا به برابری معتقد باشیم). اما در هر قراردادی از جمله ازدواج، قدرت یک طرفه می تواند تهدیدی بالقوه باشد. در بهترین شرایط، این اختیارات قانونی عاملی است اضافی که بر رابطه سایه می افکند و از بی آلایشی و صمیمیتش می کاهد.
از طرف دیگر باید ریشه و علت وضع چنین قوانینی را هم در نظر گرفت. این سری قوانین که به وضوح مردسالارانه اند ریشه در فرهنگ سنتی ما دارند. مذهب هم که پدیده ای اساسا سنتی است راهی برای توجیه و تقویت این گونه تفکرها بوده است. قانون سفر و لزوم اجازه سفر از طرف شوهر نیز از این قاعده مستثنی نیست. اما باید نکته ای را یادآوری کرد و آن اینکه اگر معتقد باشیم که زمانه تغییر کرده است و دیگر زمانی نیست که زنان در خانه بنشینند و فقط نقش "زنانه" خانه داری را برایشان در نظر بگیریم باید قانون اجازه سفر را با شرایط امروز نیز تطبیق دهیم. بنابراین بیایید علل سفر را بررسی کنیم. عمده دلایل سفر در دنیای کنونی را می توان چنین دسته بندی کرد:
 
• تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور
• تفریح و زیارت
• مهاجرت و اشتغال

 
کدامیک از اینها به دلیلی منطقی، نیازمند اجازه اند؟ "رضایت" را نباید با "اجازه" اشتباه گرفت. در یک زندگی مشترک سالم، رضایت طرف مقابل شرط است. دلایلی که برای سفر گفته شد مسائلی هستند که اگر با رضایت طرف مقابل، چه زن و چه مرد، همراه نباشد ممکن است مشکلات اساسی در رابطه ایجاد کند. اما رضایت یک مسئله قلبی است و نمی توان قانونی اش کرد. چگونه می توان پذیرفت که یکی از طرفین باید "اجازه" دهد که دیگری سفر کند یا نکند؟ در ضمن اگر نام رضایت و اجازه را عوض کنیم، مشکلات حل نمی شود. هر چیزی که قانونی و حقوقی شود همان "اجازه" است حتی اگر نامش رضایت باشد.
دلیل دیگری که در توجیه این قانون گفته می شود این است که اگر زنی خواست از کشور خارج شود و مهاجرت کند و شوهر و بچه هایش را رها کند چه باید کرد؟ در پاسخ باید گفت که اولا اگر مرد خواست زن و بچه اش را رها کند چه قانونی جلوی او را می گیرد؟ و دوم اینکه مگر می شود رابطه را به زور حفظ کرد و زن (یا شوهر) را به زور نگه داشت؟ مشکل ترک خانواده توسط زن یا شوهر را باید به صورت ریشه ای حل کرد و این گونه روش ها کارکردی ندارد.
بنابر آنچه گفته شد، این قانون به وضوح شرایط نابرابری را ایجاد می کند. اولین قدم برای از بین بردن این شرایط نابرابر ایجاد تبصره هایی است که تا حد ممکن از اعمال قدرت قانونی یک سویه در ازدواج جلوگیری کنند. بر اساس قانون می توان شرایطی را، ضمن جاری شدن عقد بین یک زوج قرار داد. یکی از این شرایط از قرار زیر است: "زوج به زوجه، وكالت بلاعزل مي دهد كه با همه اختيارات قانوني بدون نياز به اجازه شفاهي يا كتبي مجدد شوهر، از كشور خارج شود. تعيين مدت، مقصد و شرايط مربوط به مسافرت به خارج از كشور به صلاحديد خود زن است. "
وضع این شرط از چند جهت حائز اهمیت است:
 
1- ایجاد اعتماد در زن: با درج این شرط، زن مطمئن میشود که شوهرش این امتیاز را به عنوان برگ برنده و برای اعمال فشار بر او نگه نداشته است. بسیار پیش آمده که شوهری از همسرش خواسته مهریه خود را ببخشد یا ملکی را به نام او کند تا مثلن به او اجازه سفر حج به او بدهد، یا در اختلافات زناشویی بسیار دیده شده که شوهر گذرنامه زن را پاره کرده تا زن امکان گرفتن گذرنامه جدید نداشته باشد.
 
2- احترام به کرامت انسانی زن: نمونه های بسیاری را می توان مثال زد که زن حتی در دهه هفتم و هشتم زندگی خود نیازمند اجازه کتبی شوهر است برای تمدید گذرنامه اش. آیا در جهان امروز که درک مفهوم برابری و عدم تبعیض (در هر زمینه ای) آسان تر شده است این چنین رفتارهایی توهین آمیز نیستند؟
 
3- نشانه ای از سلامت رابطه، به این صورت که مرد نشان می دهد حال که این امکان را ندارد که از اختیارات ناعادلانه ای که قانون به او می دهد اعلام انصراف کند، تا حد ممکن سعی در کاهش اثرات منفی این حق یک جانبه دارد.
 
4- قدرت دادن به زن برای روز مبادا. نمی توان انتظار داشت که همه انسانها برابری خواهند! هستند کسانی که در ظاهر و گفتار دم از برابری می زنند اما در شرایطی که منافعشان به خطر می افتد به سخنان خود پایبند نیستند. کسانی که مصداق این عبارتند که "مردان و زنان برابرند اما مردان برابرترند!" در این موارد، چون قانون راه سوء استفاده را گشوده است، این شرط ضمانتی خواهد بود برای زن.
 
5- رهایی از دردسرهایی که هنگام تجدید گذرنامه برای هردوی زن و شوهر پیش می آید. مردانی که به برابری معتقدند می توانند با وضع این شرط خیال خود و همسرشان را راحت کنند! دیگر لازم نیست هر بار که نیاز به تجدید گذرنامه (هر 5 سال یک بار) بود مراحل کاغذبازی را طی کنند و هزینه اضافی به دفترخانه بپردازند.
 
می توان گفت که قرار دادن شرط ضمن عقد اجازه دائمی و بلاعزل خروج از کشور شرایط را تا حد ممکن برابر می کند. البته وضع این شرط پایان ماجرا نیست. بلکه راهی است که از پتانسیل های قوانین موجود برای چشیدن شیرینی یک رابطه برابر بهره جست. چرا که صرف پذیرش لزوم اجازه شوهر به معنی قائل بودن به صلاحیت نداشتن زن برای تصمیم گیری برای خروج از کشور است که با توجه به اصول برابری صحیح نیست. با این حال، این شرط تا حد زیادی از بروز مشکلات جلوگیری می کند. مشکلاتی که بعضا مضحک نیز هستند. من، به عنوان مردی که می خواهم زندگی عاطفی ام سرشار از لذت و سادگی باشد نه پر از اضطراب و تنش، گمان می کنم با وضع چنین شرطی یک قدم به هدف خود نزدیک تر می شوم. علاوه بر این با این کار به خود و دیگران نشان خواهم داد که به "قاعده طلایی اخلاق" پایبندم.